رکسانارکسانا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه سن داره
رادمانرادمان، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

عروسک خشگل من

مامان رکسانا خانم و آقا رادمان

روز دختر

روز دختر امسال تو و آجی بیتا را اول بردم پیتزا فروشی و دو تا پیتزای خوشمزه بهتون دادم بعدم رفتیم خانه ی کودک قبلا قول داده بودم که ببرمت خانه کودک بعد از ماجرای اون سیرک که تو خسته شده بودی حالا هم اون عکسا را میذارم و هم عکسای روز دخترتونا قربون دو تا دخترای گلم بشم من دوستون داره مامان ...
5 دی 1394

یلدای 94

خانوم خانوما صبح اول صبح مهد کودک باران الهی من دور خودت بگردم با اون زبونت فسقلی من در حال فکر قربونت بره مامان که داری تغذیه ت رو میخوری عشق من اینم آقا شایان که حرفش از خونه ما بیرون نمیره و دوست شماس اینم مهتاب خانم که فکر کنم با هم دعوا دارید توی مهد مامان دور اون نگات بگرده وای خدای من ابروهاشوووووووووووووووو عروسک من مامانی فدات شه یلدات مبارکککککککککککککککککککککککککک فسقل من اینم کادوی شما توی مهد اینم شب یلدا خونه ی مادر جونت یلدات مبارک عزیزم ...
5 دی 1394

یلدای 94

سلام عروسک مامان الهی من دور تو بگردم خانمم این بار می خوام عکسهای روز یلدا که تو مهدت ازت گرفتن رو بذارم با شب یلدا تازه 2 هفته س که دوباره برگشتیم خونه خودمون ماجراش مفصله حتما واست می نویسم اینم عکسهای دختر گل من قربونت بره مامان
3 دی 1394

عروسکم

سلام عشق مامان بعد از دو روز پیش هم بودن باز امروز من اومدم سر کار و شما رفتی مهد کودک شب جمعه با بیتا و خانواده خاله فرشته و ساناز و همسرش رفتیم سیرک. ای بد نبود .خوب بود خوش گذشت .اما یه تیکه ش حوصله ت سر رفت و داشتی اذیت میکردی که بابایی بردت بیرون و بعد که اومدی خسته شدی که می خواستی بازم بری بیرون.بالخره یه جوری سرت رو گرم کردیم تا تمام شد. ولی خدایی ش واسه تو جالب نبود.آخه عشق مامان الان از کجا میدونه شعبه بازی چیه .یا رو طناب راه رفتن یعنی چه. قول میدم امروز یا فردا ببرمت شهر اساب بازی ها. قول مامان قول میده. تازگی ها یاد گرفتی هر چی که مشه میگی به بابا میگم.خود بابا ام که دعوات میکنه بهش میگی به با با میگم ...
13 تير 1394